موجود عجیب!
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٩  

بله واقعا آدمی موجود عجیبی است. مثلا گاهی شاکی از نداشتن انتخاب، گاهی دیگر شاکی از زیاد بودن گزینه و ناگزیری از انتخاب! خلاصه خیلی وقتا این روزا اتفاقاتی میافته که هی به ذهنم میاد که چه موجود عجیبی است این آدمی!

بله ما گفتیم بعد از مدتی برگردیم سراغ وبلاگ نوشتن و هر از گاهی مطلبی بنویسیم.  اما دریغ که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها! چون هر مطلبی به ذهن آدم میاد در مورد اجتماع دور و بر که میخوای با دیگران در میان بذاره یهو میبینی که اِ اِ اِ نکنه من اینو بنویسم به یکی بر بخوره! از دفتر مقام معظم رهبری بگیر بیا تا کلانتری و شهرداری منطقه! این روزا هم که ما شا الله کوچکترین انتقادی برچسب چه و چه میخوره. این است که به ناچار برای مصون موندن از گرفتاریهای احتمالی همینجور باید خودت رو سانسور کنی و سانسور کنی و سانسور. به نوعی میشه گفت که ما ها همه دست به سانسورمون همینجوری داره بهتر و بهتر و بهتر میشه . خدا آخر عاقبت این خودسانسوری جمعی رو به خیر کند...

اما یه سری اتفاقات جالب هست که این روزا میافته و ذهن ما رو به خودش مشغول کرده که بدون هیچ بحثی تیتر وار خدمتتون میگم. بعیید هم هست که تیترش به کسی دیگه بر بخوره!

١- هدفمند کردن یارانه ها و پیامدهاش برای ما قشر متوسط

٢- ترافیک میدان توحید و خط ویژه ای که اتوبوسها رو از منتهی الیه راست خیابان مجبور به رفتن به منتهی الیه سمت چپ خیابان در آنطرف چهار راه میکند! طبیعی است صحنه قطع کردن حرکت خودروها توسط این مسیر عجیب اتوبوسها ترافیکی روان! و صحنه های دیدنی بوجود میاورد.   

٣- انحلال دانشگاه علوم پزشکی ایران در یک شب!

حالا اگه فک کردم روش خداپسندنه ای پیدا شد که به کسی بر نخوره حالا یه فکری واسه توضیح بیشتر این موارد میکنم!

خب فعلا همین...

 



 
پس از غیبت طولانی!
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٩  

 

با سلام به همه دوستان و خواننذگان عزیز

مدتی بیش از ٢ سال است که اینطرفا نیومدم و چیزی ننوشتم. بازگشت خانوم همسر به دنیای وبلاگ نویسی و تا حدودی تشویق ایشان باعث شد که سری دوباره به اینجا بزنم دستی به سر و شکل قالب وبلاگ بکشم و اگر خدا بخواهد هر از گاهی مطالبی بنویسم. تا چه شود و چه پیش آید ...

 



 
پس از مدتی غیبت! با شادی بسیار ...
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٧  

سلام. اینکه دنیای تاهل چه جور دنیایی است رو نمیدونم اظهار نظری کنم چون این چند ساعت اونقدرها تجربه نیاندوختم که بخوام توضیحی بدم. اما به لحاظ احساسی احساس خوبی دارم و خوشحالم. یا شاید از اینجا به بعد بهتر بگم احساس خوبی داریم و خوشحالیم!

بله بالاخره ٩ مرداد ماه مصادف با سالروز مبعوث شدن محمد(ص) به پیامبری من و عزیزم دست در دست هم گذاشتیم و  رسما پای در دنیای تاهل گذاشتیم.

بدون اینکه قصد اغراق داشته باشم باید بگم که شادترین لحظه عمرم رقم خورد. اگرچه یه کمی خسته بودم به خاطر کار و بارهای این روزای آخر، اما بسی شاد بودم. خوشحالم از اینکه خداوند متعال عنایتی کرد و روزگار چرخید و چرخید و ما رو با هم آشنا کرد و علاقه ای بینمون ایجاد کرد، تا کنار هم باشیم در شادی و ناراحتی این ماه‌ها که گذشت تا بالاخره دست در دست هم بدیم و بشینیم پای این سفره و لذت در کنار هم بودنمون رو ببریم. 

احتمالا کما بیش دیگه بر دوستان روشن شد که غیبت طولانی ناشی از چی بوده. حالا ایشالا بیشتر میام و می‌نویسم.

 



 
آموزشی تموم شد!
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧  


سلام
بله بالاخره هفته گذشته دوران آموزشی سربازی تموم شد و برگشتم. تا حالا هفته دیگه بریم واسه تقسیمات و اگه ایشالله مشکلی پیش نیاد برم همونجا که قرار بود برم.
دوران آموزشی مجموعه ای از خاطرات بود مثل هر محل جدید دیگه. اما یه چیزی که مربوط به اینجا هست رو بگم که خیلی واسه خودم عجیب بود!  اونم اینکه یه روز از دفتر فرمانده پادگان صدام زدن و منم رفتم.  بعد معلوم شد که وبلاگ من رو دیدن و به خاطر اون است! دیگه رفتم تو اتاق و یک کم خوش و بش و یه کم توضیح دادم که وبلاگ چی هست و اینا. راستش یه لحظه گفتم نکنه حالا چیز بدی نوشتم اما خب ازونجا که من کلا اینجا چیزی نمینویسم که به کسی بر بخوره خیالم راحت بود اما خب بالاخره یه نگرانی بود که نکنه حالا بر خورده باشه. از طرفی یادم هم نبود که اصلا چی نوشتم ولی مطمئن بودم که بیشتر از ۲-۳ خط راجع به اینکه اومدو سربازی و اینا ننوشتم. خلاصه صحبت کردیم و گویا خبری از برخوردن به جناب سرهنگ نبود و همین میخواست ببینه نظر من راجع به پادگانو برخورد مسوولین و اینا چی بوده که منم توضیحاتی دادم و ایشونم حرفایی زد و حدود ۱ ساعتی حرف زد واسم و بعد هم خداحافظی و اومدم بیرون! خلاصه خاطره با مزه ای بود و من اصلا فکرشو نیکردم یه روز فرمانده پادگان هم بیاد وبلاگ من رو بخونه !


 یه خورده به علت حضور در پادگان از فضای شهر دور افتاده بودیم که کم کم داره اوضاع رو به راه میشه و به حالت عادی بر میگرده.


خب همین دیگه ...

 پانوشت: بله من تشکر میکنم٬ تذکر به جایی بود

 



 
سال نو مبارک
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٦  

بله باز هم روزهای پایانی سال و آغاز سالی جدید.
سال ۸۶ به من زیاد خوش نگذشت تا سال آینده چه شود و چه پیش آید... اگر چه افقها که به نظر آفتابی است حالا تا چه شود ...
 
ایام می‌آیند تا بر شما مبارک شوند٬ مبارک شمایید!

امیدوارم سال خوب و خوشی واسه شما و خانوادتون باشه.

 

 

 



 
سرباری
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٦  

 

بله بلاخره ما سرباز هم شدیم! یک هفته ای است که میریم پادگان جوادنیا. تا اینجا که زیاد سخت نگذشته حالا ببینیم تا پایان فروردین ماه که این دو ماه آموزشی تمام شود چه شود و چه پیش آید. ( البته سو تفاهم پیش نیاد ها الان در مرخصی هستم وگرنه اونجا اونتر نت هم نیست چه رسد به اینتر! )



 
زندگی + آبرهام لينکلن
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٦  

وای که نمیدونم چرا اینقدر حس وبلاگ نوشتن نیست در حالی که حرف بسیار است! از زندگی بگیر تا سیاست و فرهنگ و اجتماع و ...

بالاخره رفتم یه جایی یه امریه‌ای یافتم! چون محیط نظامی است اینترنت اینا خبری نیست و اینه کهخیلی کمتر از وقتی که در یونیورسیته بودم و خب اینترنت به وفور!! در دسترس. شاید یکی از دلایل ننوشتن همین باشه!

اواع زندگی هم شکر خدا بدک نیست. اگرچه همیشه بالاخره یه چیزایی هست که ذهن رو قللک میده و آرامش رو میبره اما خب کمی ذهنم آزاد شده و آرامش بیشتر و فرصت و توان فکر کرن کمی بیشتر از این یک سال اخیر که خیلی قاطی پاتی بود.

اوضاع مملکتی اما به نظرم زیاد خوب نیست. هیچ وقت احساس خوبی نسبت به اینجور یکپارچگی و تک صدایی نداشتم. به نظرم خوبه که انتقاد جاری باشه و بحث اگرچه بصورت نابرابری به لحاظ پشتیبانی قدرتی و ثروتی ادامه داشته باشه و نمیره. اما خب دیروز بود مثلا دیدم عالی ترین مسوول مملکت خودش رو  در حد سخنگو و مدافع یک گروه تنزل داد و منتقدان رو وراج خطاب کرد.

اوضاع اجتماع هم یه جوری شده. احساس من لااقل اینه که دیوارهای اعتماد مردم نسبت به هم از بین رفته...

شاید علت اصلی نوشتن این متن٬ یعنی علت که چه عرض کنم انگیزه! یه میلی گرفتم که توش نامه‌ای بود از آبراهام لینکلن برای آموزگار پسرش و یه درخواستهایی کرده بود ازش. نمیدونم واقعی است یا نه و سندی هم نبود ازش اما به هر حال خیلی جالب بود واسم. حلقه های مفقوده‌ی تربیتی این روزهای سرزمین من شاید اقراق نباشه اگه بگم همش تو این دو سه پاراگراف هست! شاید اگه روزی پسری داشته باشم چیزی جز این ندارم که بخوام بهش یاد بدن...

 

نامه آبراهام لینکلن به آموزگار پسرش

به پسرم درس بدهید:

« او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویی، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزیدکه از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.

اگر می توانید، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل های درون باغچه و به زنبورها که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کشان، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه برخلاف او حرف بزنند.

به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.

ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد.

به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.

به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.

در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده  نسازید. بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.

توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید، پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.»

خب همین دیگه ...

 

 



 
عيد شما مبارک
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٦  

سلام٬ عید شما مبارک. «... الهم انی اسئلک خیر ما سئلک عبادک الصالحون و اعوذ بک من مستعاذ منه عبادک المخلصون. »

والا در یادداشت قبلی عرض کردم که شرح این غیبت طولانی رو میدم اما راستش زیاد حوصله طول و تفضیلش نیست. بنابراین سر و ته بسته بخوام عرض کنم باید بگم که اساتید محترم به بنده دانشجوی دانشگاه تهرانی با معدلی نسبتا خوب و یک دو مقاله و ... نمره‌ای بیشتر از ۱۱ از ۳۰ صلاح ندونستن که در مصاحبه بدن و ما نفر پنجم شدیم که چهار نفر میخواستن. خوشبختانه یکی از دوستان انصراف داد و نوبت ما شد اما باز اساتید حرفای عجیب غریب زدن که نه نوبت شما نیست و نمیشه و باید رای گیری شه و ... و رای گیری کردن و باز تشخیص دادن که نظرشون برای حضور بنده حقیر در دانشگاه خودم منفی است و جان کلام اینکه نمیخوان ما بریم خدمتشون و دکتر بشیم...و تازه من فهمیدم که داستان اون نمره زیبای مصاحبه چی بود! حالا دیگه نمیخوام زخم رو جراحی کنم ( از یه زاویه دیگه شاید بشه گفت نمیخوام گند رو به هم بزنم! ) اما فقط تجربه‌ای برای ما شد که خیلی مراحل لازم است واسه شناخت آدمها و زود نباید قضاوت کرد و نه خوشبین بود و نه بد بین. خلاصه تا همین حد عرض حال این قسمت کافیه. شاید حالا در آینده قسمتی شد و مفصل‌تر این ماجرا رو شرح دادم که جوانترها لااقل شاید درس و عبرتی بگیرند...

اما دکتری که نشد ما رفتیم سراغ سربازی٬ اگرچه قولهایی در سدد دلجویی داده شد که بیا دانشکده حالا دکتری نشد٬ امریه بدیم بهت!! اما من دیدم بهتر حالا یه مدت نرم اونجا که برای حال و روحیه خودم بهتر است. خلاصه رفتیم دنبال امریه و داره شکر خدا جور میشه و فقط مشکل الان مراحل نظام وظیفه و معلوم شدن تاریخ اعزام است که خوشبختانه از یه ور و متاسفانه از طرف دیگه احتمالا با این ترافیکی که هست میافته واسه اسفند. تا چه شود و چه پیش آید...

اما ماه رمضان امسال با توجه به گرفتاریهای ذهنی و مشغله های پیگیری و اینجور داستانها که این چند وقت داشتم بی سرو صدا آغاز شد و تمام شد و من غیر از خودداری از خوردن و آشامیدن و حالا یکم مراقبتهای دیگه هیچ کار خاصی نشد بکنم و سفره نعمت الهی به اصطلاح برچیده شد. تا ببینیم حالا عمری هست که ما دوباره ماه رمضانی ببینیم و بهره‌ای ببریم یا نه.

خب فعلا همین



 
غيبت طولانی
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٦  

آغار دوباره با سرود ملی (‌بخوانید شخصی) خودم!

حسرت نبرم به خواب آن مرداب / کآرام درون دشت شب خفتست                       دریایم و نیست باکم از طوفان / دریا همه عمر خوابش آشفتست

با سلام و عرض ادب خدمت دوستان و با عرض پوزش از غیبت طولانی . به امید خدا به زودی خواهم آمد و خواهم نوشت از روزهای زندگی حسام در این غیبت . تا چه شود و چه پیش آید



 
امتحان دکتری و حقوق آدمی!
ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ تیر ،۱۳۸٦  

سلام

بله بالاخره این داستان نتایج امتحان دکتری هم به پایان رسید. و ما در آزمون کتبی دانشگاه تهران پذیرفته شدیم تا حالا مصاحبه و به دنبال اون نتایج نهایی چه شود و چه پیش آید ...

اما نکته جالب امتحان دانشگاه تربیت مدرس بود که بسیار روحیه‌ی من رو واقعا خراب کرد. ما رفتیم نشستیم سر جلسه و امتحان شروع شد و به جای یک درس یک درس دیگه رو سوالاش رو گذاشتن جلوی ما. ما هم هر چی اعتراض کردیم که بابا این چه وضعیه گفتن همینه که هست و هیچی به هیچی. بعدا کاشف به عمل اومد که در اطلاعیه ثبت نام که در خود دانشگاه پخش کردن درس ریاضی مهندسی پيشرفته رو اعلام کردن ولی در سایت که ما از طریق اونجا اقدام کردیم برای ثبت نام درس ریاضی مهندسی اعلام شده بود. خلاصه سرتون رو درد نیارم از پس فردای امتحان یعنی ۲ اردیبهشت من نامه‌ای تنظیم کردم و دادم به دفتر آزمون اون دانشگاه و کار اعتراضم رو أغاز کردم و تا امروز که دیگه نتایج اعلام شده و مصاحبه هم انجام شده بعد کلی پیگیری تلفنی و ۱-۲ بار هم مراجعه حضوری و پاس کاری ازین بخش به اون بخش بالاخره متوجه شدند و قبول کردن که اشتباه شده ولی باز ما حواله شدیم به هفته بعد برای پیگیری با این جمله که : «البته درست است که اشتباه شده ولی نتایج که اعلام شده و بعید کاری بکنن واستون! »

واقعا آدم نا امید میشه اصلا وقت و زمان و ارزش اون گویا مرده! اینکه یه بنده خدایی ۲ هفته یا  ۳ هفته یا ۱ ماه و ... با کلی امید و آرزو زحمت کشیده واسه یه امتحانی اصلا مهم نیست! اینکه از فردای روز امتحان اومده تذکر داده و شما ۱ ماه و اندی طول دادین اصلا مهم نیست و ... اما من همچنان مصر به پیگیری هستم مطابق عادت زندگیم چون معتقدم خیلی از مشکلات امروز ما به خاطر تنبلی و عدم پیگیری گذشتگان ایجاد شده. تا ببینم چه شود...

از همه دوستان هم میخوام که پیگیر حقوقی که ازشون تضییع میشه باشن. پیگیری اگر چه ممکن برای من و شما نتیجه ای نداشته باشه اما برای بعدیها مفیده!

خب همین دیگه ...